بالاخره دندونت دیده میشه:* جمعه عمه ت زنگ زد که میخوان بیان خونمون ... منم که فراری ازشون:دی ولی دیگه نمیشد کاری کرد ... قرار شد ناهار بیان ... از اونور بابا زنگ زد که مسعود اقا گفته بیاین دماوند براتون پیتزا درست کنم ... به مرتضی که گفتم گفت به مرضی اینا میگم بریم دماوند ... و ناهارمون رو برداشتیم و رفتیم اونجا ... روز خوبی بود ... آمیتیس قشنگ از پس خودش برمیاد و نمیذاره بهش زور بگن و من بسیار شادم ... با تنها کسی که کل کل داره سارینا س ... از بس این بشر زورگوئه ... خودشون بهش میگن دیکتاتور! ولی هیچ سعی هم نمیکنن این اخلاقش رو درست کنن! آمیتیس که نوزاد بود میرفتیم اونجا به زور میگفت رو تشک من بخوابونش بعد که امیتیس میخوابید میومد جیغ و دا...